|
گفته بودم که پرتقال چینی را از پریروز شروع
کردیم. دو روزه که بیوقفه در باغ مشغول کاریم. کار همراه با اعضای
خانواده و مملو از عشق و صفا. جای شما خالی! با
شروع فصل پرتقال نظم و ترتیب کارهای مزرعه دچار تغییراتی میشه و همه برای
چند روز تمام فکر و ذکرشون معطوف به چیدن پرتقاله. عموی بزرگم که مسولیت
گوسفندها را بعهده داره، اونا را به نزدیکترین محل به باغ پرتقال می آره
تا بتونه کمی در پرتقالچینی کمکون کنه. گاوها هم برای چند روز علف سبز
ندارند که بخورند، چون مسئول چیدن علفها که پسرعمو و برادرم هستند مشغول
پرتقالچینیند. 

درختهای پرتقال
باغ ما هنوز جوانند. پرتقال درختیه که از ۷ یا ۸ سالگی به بعد تازه بار
اصلی خودش را میده و قبل از اون آنچنان محصول زیادی نداره. باغدار مرکبات
باید صبر زیادی داشته باشه. 




برای چیدن پرتقالها تقسیم وظایف کردیم. به سه گروه تقسیم شدیم.
جوونترها میرن بالای چهارپایهها و مشغول پرتقالچینی میشن، پا به سن
گذاشتهها هم تا جایی که دستشون میرسه از پایین درخت پرتقالها را
میچینند. پدرم هم که مسئول تدارکات تیم و مهمترین کار باغ یعنی آماده
کردن چاییه. گویا چایی حاضر شده و الانم وقت صرف چاییه. پدر داره صدامون میکنه. 

عمو
که مسئول گوسفندهاست بعد از اینکه چند ساعتی گوسفندها را به چراگاه برد
و سیرشون کرد گوسفندها را به آغل برمیگردونه و به جمع ما در باغ ملحق
میشه. 

پرتقالچینی
یک کار خانوادگیه. مادر و زنعموها هم بعد از اینکه کارهای منزل را انجام
دادند به جمع ما در باغ ملحق میشوند و گوشهایی از کار را میگیرند.
البته کار اونا سبکتره. پرتقالها را در سبدهاشون جابجا میکنند. 
برادرم
محمد آقا با اینکه سرما خورده ولی دلش راصی نمیشه که توی خونه بگیره
بخوابه. اون هم با صورتی که با روسری بسته شده به باغ میآد و مشغول چیدن
پرتقال میشه. 
پرتقالهای
روی درخت کمکم از روی شاخهها به جعبهها منتقل میشن. کار به آهستگی
پیش میره. کیفیت پرتقالچینی را نمیشه فدای سرعت در کار کرد. پرتقالها
باید به دقت چیده بشن. 
هوا
داره تاریک میشه. کم کم باید دست از چیدن پرتقال ها برداشت و به
فکر انتقال جعبههای پرتقال به انبار بود. درختهای پر بار باید تا
فردا صبر کنند تا از از زیر این بار سنگین رها بشن. 
ادامه دارد...
پینوشت: یک شعر زیبا از یک آدم آسمونی: مسافر...
کوله را خواهم بست.
دور خواهم شد از این شهر غریب...
به دهی خواهم رفت"
که در آن آیینه ارزان باشد...
هر زمان چهره تکراری من باز گرفت...
بیهراس از دلمان بشکنمش...
به دهی خواهم رفت"
که اگر از سر دلتنگی و غم داد زدم...
مردم تلخ خیابانیمان"...
اعتراضی نکنند.!
من از این شهر سفر خواهم کرد...
به دهی خواهم رفت...
که در آن شب هنگام."
بشود بوی خدا را فهمید...
بشود پیشانی شاپرکی را بوسید.
به دهی خواهم رفت"
که نخ پیرهن مردمشان
جای ابریشم ناب
از گل نسرتن و یاسمن است.
و تمام اوج خوشبختیشان"
چیدن گندم یک مزرعه است"
به دهی خواهم رفت "
که هوایش بوی غربت ندهد.
و گل یاس سپید..."
زیر پای عابران له نشود.
من به هنگام طلوع خورشید"
کوله را میبندم."
فارغ از عشق و سراب.!
بی خداحافظی از شهر سفر خواهم کرد..
|