تبليغاتX
پسر یک مزرعه ‌‌دار


پسر یک مزرعه ‌‌دار


یادداشتهای پسر یک مزرعه ‌‌دار؛ دست ‌نوشته ‌ها و عکس‌ های حسین ترابی

یادداشتهای یک پسر روستایی شهر ندیده؛ یک پست اتوبوسی
1- تهران شهر بزرگیست اما، کوچک برای آرزوهای بزرگ! روستای ما کوچک است ولی بزرگ برای آرزوهای بزرگ! 2- متروی تهران؛ کمدی بشری! 3- آدمها موجودات عجیبی هستند. برای اینکه پول کافی بدست آورند که آخر هفته بار و بندیلشان را ببندند و دود و دم شهر را ترک و به آعوش طبیعت بروند ، چهار پنج روز توی همین دود و دم این طرف و آن طرف میدوند، توی این دود و دم کثیف و توی این شلوغی عذاب آور مترو که آدم حتی انگشتان دستش را هم نمیتوان  ببرد بالا گوشش را بخاراند ؛ توی همین شلوعی وحشتناک در هم میلولند؛ که چه؟ که آخر هفته از تعطیلات و بین التعطیلین استفاده کنند و دور از این شهر وحشتناک ، پاهایشان را بسپارند به آب. آب زلال دریا. عجیبتر از  این هم میشود؟ چرا آدمها خودشان را رنج میدهند؟ 4- نمایشگاه کتاب خوب است، ولی شلوع است. 5- برای اولین بار توانستم با موبایل توی بلاگفا یک پست منتشر کنم آنهم از توی اتوبوسی حوالی چهار راه ولیعصر. این هم خیلی خوب است. 6- چند ساعت دیگر برمیگردم به روستا و این از همه بهتر است.
برچسب‌ها: تهران
نویسنده: حسین ترابی ׀ تاریخ: پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ׀ موضوع: ׀

یک پست کاملا آزمایشی
آزمایش میشود. 1، 2 ، 3
نویسنده: حسین ترابی ׀ تاریخ: پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ׀ موضوع: ׀

روز سی و نهم؛ یک روز پرمشغله، پایان کار آلوچه‌ها

ساعت ۱۱ و سی دقیقه‌ی سی و نهمین روز سال است. با تنی خسته و کوفته از یک روز کار در مزرعه در حال تایپ کردنم. حالا چرا سر بر بالین نگذاشته و نمی‌خوابم، خودم هم نمی‌دانم. بیشتر شبیه اعتیاد است این وبلاگ‌نویسی.

روز پرمشغله‌ای بود.

اصلأ روزهای جمعه در مزرعه انگار همیشه همینطور است. حالا شاید برای دیگر اهالی مزرعه فرقی نکند که چند شنبه باشد ولی چون من روزهای دیگر تا ساعت ۲ بعدازظهر اداره‌ام و فقط بعد از ظهرها میهمان مزرعه، به همین خاطر شاید برایم فرق کند. اینکه جمعه تمام وقت در اختیار مزرعه باشم.

روز سوم چیدن آلوچه (گوجه سبز) بود. روز کاری مزرعه از ۵ صبح آغاز می‌شود. شیردوشی تا ۲ ساعت ادامه پیدا می‌کند و شیر را که تحویل مرکز جمع‌آوری شیر بدهی می‌شود ساعت هفت یا هفت و نیم. خوردن صبحانه و بعد دوباره رفتن به مزرعه برای چیدن آلوچه. صبح دلال‌های آلوچه باز هم  پیداشان شد. بار چندمشان بود که می‌آمدند. آمده بودند کل محصول آلوچه را سر درخت بخرند. با عمو عین الله (بعنوان مدیر مزرعه) صحبت کردند و قرار شد که صحبت‌هاي نهایی را غروب انجام دهند. تا حدی به توافق رسیده بودیم.

بعد از ظهر عمو پلاستیک‌های آلوچه را بار وانت نیسان کرد و رفت به سمت میدان میوه و تره بار گرگان. من و محمد رضا و حمید هم رفتیم برای علف. علف را چند ساعت پیش حمید با علف تراش تراشیده بود فقط مانده بود جمع کردن و بار تریلی زدن. ولی حجم علفها خیلی زیاد بود. حمید یک ردیف علف تراشیده بود و جمع کردن و بار زدنش چند ساعتی وقت می‌برد. فکر بکری به ذهن ما رسید. علف را که جمع کردیم قرار شد محمد رضا با بیل جلوی ترکتور علف‌ها را بار تریلی کند. جمع کردن علفها ۴۵ دقیقه‌ای وقتمان را گرفت. بعد نوبت شد به بار زدنشان. بیل جلو آمد و شروع زدیم به بار زدن. ولی کار آسانی نبود. در هر صورت کار انجام شد و یک تریلی تپل علف بار زدیم. شاید مصرف دو روز گاوها علف شد.

غروب موقع دوشیدن شیر بود که دلال‌ها آمدند. بعد از یک نشست نیم ساعته با عمو و خوردن چند استکان چای آتیشی توافق حاصل شد. قرار شد مبلغ مورد توافق را طی سه فقره چک پرداخت کنند. آن هم قبل از شروع برداشتشان.

خب این هم از آلوچه‌ها. خیالمان از بابت آنها راحت شد. حالا می‌شد با فراق بازتری به کارهای دیگر مزرعه رسید. فصل نشاء در پیش بود. زمین شالیزار هنوز کاملأ آمده نشده بود. پشت بندش هم فصل هلو که مصادف می‌شود با فصل جمع‌آوری کاه. اینها همه تا اوایل تیر ماه. فصول مختلف در مزرعه. فصول کار!


پی‌نوشت:

در حال آماده کردن عکس‌های امروزم. وقت می‌گیرد ویرایش عکس‌ها و آپلود کردنشان. اصلأ عکس‌ها بماند برای فردا. فقط برای خالی نبودن عریضه چند عکس و نه بیشتر را منتشر می‌کنم. بقیه‌ی عکس‌ها ان‌شالله برای فردا. این پلک‌ها دیگر جواب نمی‌دهند!

جاده ورودی مزرعه اردیبهشت ماه این شکلی می‌شود؛ یک دالان سبز و زیبا!

یک روز زیبای بهاری بود برای کار روی این درختان.

پدر بالای درخت آلوچه (گوجه سبز) در حال چیدن.

من بالای چهارپایه در حال چیدن آلوچه بودم. زیر پاهایم گندمزار سرسبز.


برچسب‌ها: گوجه سبز
نویسنده: حسین ترابی ׀ تاریخ: شنبه 9 اردیبهشت1391 ׀ موضوع: روستای من (باغداری - گوجه سبز) ׀

نوع دوستی از نوع گاوی! / تولد یک گوساله / گزارش تصویری

پریروز (سه شنبه، اولین روز برداشت آلوچه در سال ۹۱) یکی از گاوهای دامداری زایمان کرد. در نگاه اول یک تولد همچون تولد‌های دیگر مزرعه بود. ولی وقتی ریزبینانه به این تولد نگاه کردم نکته‌ای درخور توجه نظرم را جلب کرد.

هنگامی که گاو شماره ۳ هنگام زایمان در حال درد کشیدن بود با صدای بلند چند باری ناله (به زبان گاوی ماما کرد)، گاوهای دیگر گله که تا آن لحظه داخل بهاربند خوابیده بودند به ناگهان بلند شدند و با سرعت خودشان را به گاو زائو (شماره ۳) رساندند. به نظر می‌رسید که برای همدردی آمده‌اند. چون چند تایی از آن‌ها شروع به لیسیدن گوساله تازه به دنیا آمده کردند. بخصوص گاو شماره ۶ که همچون یک دایه دور و ور گاو مادر و گوساله‌اش می‌چرخید و به همراه مادر گوساله با لیسیدن، بدن گوساله بدنش را ضدعفونی می‌کرد.

نمی‌دانم به این حرکت گله‌ی گاوها چه عنوانی اطلاق کنم؟ نوع دوستی!

می‌توانید در ادامه با گزارش این تولد همراه باشید:

(برای خواندن تمامی تصاویر این گزارش می‌توانید به ادامه مطلب مراجعه کنید)

وقت زایمان شماره ۳ که شد. قبل از همه عمو عین الله و پسر عمو حمید رفتند جلو تا گاو را معاینه کنند. عمو شمسعلی، پسر عمو علیرضا و من هم کمی دورتر ایستادیم تا گاو دچار ترس نشود. برادرم محمد هم رفت که "بتادین" بیاورد. معمولأ باید به گاو هنگام زایمان کمک کرد و قبل از این کار هم دست‌ها باید ضدعفونی می‌شدند.



شماره ۳ شکم اولش نبود که می‌زایید، چنین گاوهایی وضع حمل آسانتری نسبت به تلیسه‌ها دارند. بنابراین هنگامی که داشت معاینه می‌شد آرام و سر به زیر به نقطه‌ای روی زمین خیره شده بود.







دیگر وقتش بود. گوساله در وضعیت مناسبی قرار داشت حالا احتیاج به کمی زور بازو بود. من هم مردد که دوربین را زمین بگذارم و این  صحنه‌ها را برای ضبط در تاریخ از دست بدهم و یا نه! بگذارم ببینم چه خواهد شد. اگر دیدم کمک بیشتری نیاز است آنگاه همچون یار ذخیره وارد میدان شوم و بارسا را از خطر حدف شدن نجات دهم. اوه ببخشید یک دفعه رفتم توی جو استادیوم نیوکمپ و جو بازی‌ باخته مرا گرفت! (لعنت به این دفاع اتوبوسی چلسی!)
خب؛ برگردیم سر گزارش مسابقه؛ اوه... ، ببخشید سر گزارش تصویری تولد آن گوساله! :-)





با تلاش اهالی مزرعه و صد البته گاو شماره ۳ و در برابر لنز دوربین من گوساله بلاخره به دنیا آمد. (واقعأ خسته نباشم! چه زوری زدم و تلاشی کردم!) تولد گوساله همراه بود با ناله‌ی گاو زائو. چند باری مامایی از سر درد کرد. (فیلمش هم موجود است. شاید آپلودش کردم.) سر و صدای گاو شماره ۳ ناگهان وضع را تغییر داد. محوطه‌ی حیاط دامداری که تا آن لحظه خالی از اغیار (گاو دیگری) بود و گاوها در بهاربند و زیر سقفش مشغول نشخوار و استراحت بودند به ناگهان غلغله‌ای شد.

گاوها با شتاب به طرف گوساله و مادرش سرازیر شدند و دور ما حلقه زدند.





پیشاپیش گله گاو شماره ۶ قرار داشت. شماره ۶ و یا به قول پسر عمو حمید "سالار گله". گاو گوساله دوستی بود. مهم نبود که گوساله خودش است یا مال گاو دیگری. همچون یک دایه دور و ور مادر و گوساله‌اش می‌چرخید و بدن گوساله را برای ضدعفونی (به رسم مولوف گاوها) می‌لیسید. تنها شماره‌ی ۶ نبود که اینطور شماره ۳ و گوساله‌ش را مورد تفقد قرار می‌داد. گاوهای دیگر هم همین‌گونه بودند. صحنه‌ی جالبی بود. با اینکه بار اولم نبود که این صحنه را می‌دیدم ولی هر بار برایم تازگی داشت!


















پی‌نوشت:

گاوها دنیای ساده‌ای ندارند. ما آدم‌ها فکر می‌کنیم فقط خودمان از احساس و نوع‌دوستی سرمان می‌شود و از آن بویی برده‌ایم و گاوها خب؛ گاوند دیگر. نمی‌فهمند! به همین سادگی!

ولی نه؛ به همین سادگی هم نیست. اگر خوب نگاه کنیم!

برچسب‌ها: گاوداری, گوساله, گزارش تصویری
ادامه مطلب
نویسنده: حسین ترابی ׀ تاریخ: پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ׀ موضوع: روستای من (دامپرورری - گاوداری) ׀