<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پسر یک مزرعه ‌‌دار</title>
<link>http://torabi-hossein.blogfa.com</link>
<description>یادداشتهای پسر یک مزرعه ‌‌دار؛ دست ‌نوشته ‌ها و عکس‌ های حسین ترابی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 10 May 2012 15:02:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یادداشتهای یک پسر روستایی شهر ندیده؛ یک پست اتوبوسی</title>
<link>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1134.aspx</link>
<description>1- تهران شهر بزرگیست اما، کوچک برای آرزوهای بزرگ! 
روستای ما کوچک است ولی بزرگ برای آرزوهای بزرگ! 
2- متروی تهران؛ کمدی بشری!
3- آدمها موجودات عجیبی هستند. برای اینکه پول کافی بدست آورند که آخر هفته بار و بندیلشان را ببندند و دود و دم شهر را ترک و به آعوش طبیعت بروند ، چهار پنج روز توی همین دود و دم این طرف و آن طرف میدوند، توی این دود و دم کثیف و توی این شلوغی عذاب آور مترو که آدم حتی انگشتان دستش را هم نمیتوان  ببرد بالا گوشش را بخاراند ؛ توی همین شلوعی وحشتناک در هم میلولند؛ که چه؟ که آخر هفته از تعطیلات و بین التعطیلین استفاده کنند و دور از این شهر وحشتناک ، پاهایشان را بسپارند به آب. آب زلال دریا. عجیبتر از  این هم میشود؟ چرا آدمها خودشان را رنج میدهند؟
4- نمایشگاه کتاب خوب است، ولی شلوع است.
5- برای اولین بار توانستم با موبایل توی بلاگفا یک پست منتشر کنم آنهم از توی اتوبوسی حوالی چهار راه ولیعصر. این هم خیلی خوب است.
6- چند ساعت دیگر برمیگردم به روستا و این از همه بهتر است.</description>
<pubDate>Thu, 10 May 2012 15:02:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>torabi-hossein</dc:creator>
<guid>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک پست کاملا آزمایشی</title>
<link>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1133.aspx</link>
<description>آزمایش میشود. 1، 2 ، 3</description>
<pubDate>Thu, 10 May 2012 00:06:23 GMT</pubDate>
<dc:creator>torabi-hossein</dc:creator>
<guid>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز سی و نهم؛ یک روز پرمشغله، پایان کار آلوچه‌ها</title>
<link>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1131.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ساعت ۱۱ و سی دقیقه‌ی سی و نهمین روز سال است. با تنی خسته و کوفته از یک 
روز کار در مزرعه در حال تایپ کردنم. حالا چرا سر بر بالین نگذاشته و نمی‌خوابم، خودم هم نمی‌دانم. بیشتر شبیه اعتیاد است این وبلاگ‌نویسی.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; روز پرمشغله‌ای بود.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
 اصلأ روزهای جمعه در مزرعه انگار همیشه همینطور است. حالا شاید برای دیگر 
اهالی مزرعه فرقی نکند که چند شنبه باشد ولی چون من روزهای دیگر تا ساعت ۲ 
بعدازظهر اداره‌ام و فقط بعد از ظهرها میهمان مزرعه، به همین خاطر شاید 
برایم فرق کند. اینکه جمعه تمام وقت در اختیار مزرعه باشم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;روز
 سوم چیدن آلوچه (گوجه سبز) بود. روز کاری مزرعه از ۵ صبح آغاز می‌شود. 
شیردوشی تا ۲ ساعت ادامه پیدا می‌کند و شیر را که تحویل مرکز جمع‌آوری شیر 
بدهی می‌شود ساعت هفت یا هفت و نیم. خوردن صبحانه و بعد دوباره رفتن به 
مزرعه برای چیدن آلوچه. صبح دلال‌های آلوچه باز هم  پیداشان شد. بار 
چندمشان بود که می‌آمدند. آمده بودند کل محصول آلوچه را سر درخت بخرند. با 
عمو عین الله (بعنوان مدیر مزرعه) صحبت کردند و قرار شد که صحبت‌هاي نهایی 
را غروب انجام دهند. تا حدی به توافق رسیده بودیم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعد از 
ظهر عمو پلاستیک‌های آلوچه را بار وانت نیسان کرد و رفت به سمت میدان میوه و
 تره بار گرگان. من و محمد رضا و حمید هم رفتیم برای علف. علف را چند ساعت 
پیش حمید با علف تراش تراشیده بود فقط مانده بود جمع کردن و بار تریلی زدن.
 ولی حجم علفها خیلی زیاد بود. حمید یک ردیف علف تراشیده بود و جمع کردن و 
بار زدنش چند ساعتی وقت می‌برد. فکر بکری به ذهن ما رسید. علف را که جمع 
کردیم قرار شد محمد رضا با بیل جلوی ترکتور علف‌ها را بار تریلی کند. جمع 
کردن علفها ۴۵ دقیقه‌ای وقتمان را گرفت. بعد نوبت شد به بار زدنشان. بیل 
جلو آمد و شروع زدیم به بار زدن. ولی کار آسانی نبود. در هر صورت کار انجام
 شد و یک تریلی تپل علف بار زدیم. شاید مصرف دو روز گاوها علف شد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;غروب
 موقع دوشیدن شیر بود که دلال‌ها آمدند. بعد از یک نشست نیم ساعته با عمو و
 خوردن چند استکان چای آتیشی توافق حاصل شد. قرار شد مبلغ مورد توافق را طی
 سه فقره چک پرداخت کنند. آن هم قبل از شروع برداشتشان. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خب
 این هم از آلوچه‌ها. خیالمان از بابت آنها راحت شد. حالا می‌شد با فراق 
بازتری به کارهای دیگر مزرعه رسید. فصل نشاء در پیش بود. زمین شالیزار هنوز
 کاملأ آمده نشده بود. پشت بندش هم فصل هلو که مصادف می‌شود با فصل 
جمع‌آوری کاه. اینها همه تا اوایل تیر ماه. فصول مختلف در مزرعه. فصول کار!&lt;/p&gt;&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; style=&quot;margin-left: 0px; margin-right: 0px;&quot; /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;پی‌نوشت:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در
 حال آماده کردن عکس‌های امروزم. وقت می‌گیرد ویرایش عکس‌ها و آپلود 
کردنشان. اصلأ عکس‌ها بماند برای فردا. فقط برای خالی نبودن عریضه چند عکس و
 نه بیشتر را منتشر می‌کنم. بقیه‌ی عکس‌ها ان‌شالله برای فردا. این پلک‌ها دیگر جواب نمی‌دهند!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/1%20%281%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;جاده ورودی مزرعه اردیبهشت ماه این شکلی می‌شود؛ یک دالان سبز و زیبا!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/1%20%282%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;یک روز زیبای بهاری بود برای کار روی این درختان.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/1%20%283%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;پدر بالای درخت آلوچه (گوجه سبز) در حال چیدن.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/1%20%284%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;من بالای چهارپایه در حال چیدن آلوچه بودم. زیر پاهایم گندمزار سرسبز.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;











</description>
<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 00:27:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>torabi-hossein</dc:creator>
<guid>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوع دوستی از نوع گاوی! / تولد یک گوساله / گزارش تصویری</title>
<link>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1129.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;
&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
پریروز (سه شنبه، اولین روز برداشت آلوچه در سال ۹۱) یکی از گاوهای دامداری
 زایمان کرد. در نگاه اول یک تولد همچون تولد‌های دیگر مزرعه بود. ولی وقتی
 ریزبینانه به این تولد نگاه کردم نکته‌ای درخور توجه نظرم را جلب کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنگامی
 که گاو شماره ۳ هنگام زایمان در حال درد کشیدن بود با صدای بلند چند باری 
ناله (به زبان گاوی ماما کرد)، گاوهای دیگر گله که تا آن لحظه داخل بهاربند
 خوابیده بودند به ناگهان بلند شدند و با سرعت خودشان را به گاو زائو 
(شماره ۳) رساندند. به نظر می‌رسید که برای همدردی آمده‌اند. چون چند تایی 
از آن‌ها شروع به لیسیدن گوساله تازه به دنیا آمده کردند. بخصوص گاو شماره ۶
 که همچون یک دایه دور و ور گاو مادر و گوساله‌اش می‌چرخید و به همراه مادر 
گوساله با لیسیدن، بدن گوساله بدنش را ضدعفونی می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی‌دانم به این حرکت گله‌ی گاوها چه عنوانی اطلاق کنم؟ نوع دوستی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
می‌توانید در ادامه با گزارش این تولد همراه باشید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;(برای خواندن تمامی تصاویر این گزارش می‌توانید به ادامه مطلب مراجعه کنید)&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;وقت زایمان شماره ۳ که شد. قبل از همه عمو عین الله و پسر عمو حمید رفتند جلو تا گاو را معاینه کنند. عمو شمسعلی، پسر عمو علیرضا و من هم کمی دورتر ایستادیم تا گاو دچار ترس نشود. برادرم محمد هم رفت که &quot;بتادین&quot; بیاورد. معمولأ باید به گاو هنگام زایمان کمک کرد و قبل از این کار هم دست‌ها باید ضدعفونی می‌شدند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%282%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;شماره ۳ شکم اولش نبود که می‌زایید، چنین گاوهایی وضع حمل آسانتری نسبت به تلیسه‌ها دارند. بنابراین هنگامی که داشت معاینه می‌شد آرام و سر به زیر به نقطه‌ای روی زمین خیره شده بود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%283%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%284%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%285%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;دیگر وقتش بود. گوساله در وضعیت مناسبی قرار داشت حالا احتیاج به کمی زور بازو بود. من هم مردد که دوربین را زمین بگذارم و این  صحنه‌ها را برای ضبط در تاریخ از دست بدهم و یا نه! بگذارم ببینم چه خواهد شد. اگر دیدم کمک بیشتری نیاز است آنگاه همچون یار ذخیره وارد میدان شوم و بارسا را از خطر حدف شدن نجات دهم. اوه ببخشید یک دفعه رفتم توی جو استادیوم نیوکمپ و جو بازی‌ باخته مرا گرفت! (لعنت به این دفاع اتوبوسی چلسی!)&lt;br /&gt;خب؛ برگردیم سر گزارش مسابقه؛ اوه... ، ببخشید سر گزارش تصویری تولد آن گوساله! :-)&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%288%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%289%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با تلاش اهالی مزرعه و صد البته گاو شماره ۳ و در برابر لنز دوربین من گوساله بلاخره به دنیا آمد. (واقعأ خسته نباشم! چه زوری زدم و تلاشی کردم!) تولد گوساله همراه بود با ناله‌ی گاو زائو. چند باری مامایی از سر درد کرد. (فیلمش هم موجود است. شاید آپلودش کردم.) سر و صدای گاو شماره ۳ ناگهان وضع را تغییر داد. محوطه‌ی حیاط دامداری که تا آن لحظه خالی از اغیار (گاو دیگری) بود و گاوها در بهاربند و زیر سقفش مشغول نشخوار و استراحت بودند به ناگهان غلغله‌ای شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاوها با شتاب به طرف گوساله و مادرش سرازیر شدند و دور ما حلقه زدند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%2810%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%2812%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پیشاپیش گله گاو شماره ۶ قرار داشت. شماره ۶ و یا به قول پسر عمو حمید &quot;سالار گله&quot;. گاو گوساله دوستی بود. مهم نبود که گوساله خودش است یا مال گاو دیگری. همچون یک دایه دور و ور مادر و گوساله‌اش می‌چرخید و بدن گوساله را برای ضدعفونی (به رسم مولوف گاوها) می‌لیسید. تنها شماره‌ی ۶ نبود که اینطور شماره ۳ و گوساله‌ش را مورد تفقد قرار می‌داد. گاوهای دیگر هم همین‌گونه بودند. صحنه‌ی جالبی بود. با اینکه بار اولم نبود که این صحنه را می‌دیدم ولی هر بار برایم تازگی داشت!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%2813%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%2814%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%2816%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%2817%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%2818%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%2820%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%2825%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%2827%29.JPG&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/tavallod/1%20%2828%29.JPG&quot; /&gt;&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت:&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاوها دنیای ساده‌ای ندارند. ما آدم‌ها فکر می‌کنیم فقط خودمان از احساس و نوع‌دوستی سرمان می‌شود و از آن بویی برده‌ایم و گاوها خب؛ گاوند دیگر. نمی‌فهمند! به همین سادگی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی نه؛ به همین سادگی هم نیست. اگر خوب نگاه کنیم!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;













</description>
<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 09:50:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>torabi-hossein</dc:creator>
<guid>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیش درآمد اولین روز برداشت گوجه سبز (آلوچه؛ همان &quot;هَلی&quot; خودمان)</title>
<link>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1125.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یک صبح زیبای دل انگیز بهاری دیگر شد و فصلی دیگر قرار است از امروز در مزرعه رقم بخورد. فصل گوجه سبز (آلوچه) و بقول ما دهاتی ها «هَلی».&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گوجه سبزها شاید هنوز اکثرأ موقع چیدنشان نشده باشد، ولی اگر کمی حوصله به خرج دهیم و گشتی در باغ بزنیم می‌توان درشت‌ترها را چید و برای عرضه به بازار مهیا کرد. و خب؛ میوه‌ی نوبرانه هم گران‌تر و سود بیشتری هم عاید باغدار می‌شود.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یک ساعتی می‌شود که از دامداری برگشتم. صبحانه خوردم و بعد از نوشتن این پست ان‌‌شا‌الله مهیای رفتن به مزرعه می‌شوم. یعنی می‌شویم. با اهالی مزرعه و اعوان و انصار. (در اینجا مقصود از اعوان و انصار زنان خانواده است که همیشه کمک‌ حال مردان مزرعه اند.)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خب؛ بیشتر از این وقت نیست. بقول حضرت خواجه حافظ شیرازی علی الرحمه: «خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد...»، باید شال و کلاه کرد و راه افتاد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;علی ایحال دو نمونه عکس که همین دیروز حین قدم زدن زیر درختان آلوچه در دوربین این حقیر ثبت گردید را داشته باشید تا شب و گزارشی مفصل از اولین روز برداشت گوجه سبز در مزرعه در سال ۱۳۹۱.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/hali%2001.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/02/hali%2002.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 08:56:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>torabi-hossein</dc:creator>
<guid>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پا به پای شالیکار؛ قدم دوم، خزانه گیری برنج</title>
<link>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1124.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یک هفته بعد از &lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1122.aspx&quot; title=&quot;پا به پای شالیکار؛ قدم اول، در حیاط منزل شالیکار&quot;&gt;قدم اول &lt;/a&gt;&lt;a href=&quot;http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1122.aspx&quot;&gt;(+)&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;، قدم دوم هم برداشته 
شد. دوشنبه‌ی هفته‌ی قبل، ۲۱ فروردین ۱۳۹۱، بذرهای شالی که حالا جوانه زده 
بودند را به خزانه منتقل کردیم. قدم دوم برداشته شد، خزانه گیری شالی!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خزانه را آماده کرده بودیم. با تراکتور 
شخمش زدیم و بعد از آب بستن مرز بندی کردیم. حالا خزانه‌ها برای میزبانی 
بذرها آماده بودند. بذرها را که بعد از حدود یک هفته در حیاط منزل خیس 
خورده و جوانه زده بودند به «تیم جار» منتقل کردیم. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;روز قبل دو تا از خزانه‌ها کارشان تمام 
شده بود. مانده بود آخرین خزانه. وقتی رسیدم پدر بود و دوستانش حاج حسن 
متکی و آقا ناصر متکی. اهالی مزرعه آن روز حضور نداشتند. بهار بود و کار 
مزرعه هم زیاد. باید تقسیم مسئولیت می‌شد تا کارها زمین نماند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پدرشان مشغول کار بودند. خزانه را با چوب درست کرده بودند. فقط مانده بود که بذرها را بپاشند و رویش پلاستیک بکشند. پدر با تخته مشغول صاف کردن پستی و بلندی‌های داخل خزانه بود. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%281%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%282%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%283%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حاج حسن و آقا ناصر بذرها را که توی یک 
کیسه‌ی بزرگ زیر سایه‌ی درخت صنوبر قرار داشت توی یک کیسه‌ی دسته‌دار 
ریختند و حاج حسن کیسه را روی دوش آقا ناصر گذاشت و آقا ناصر هم راه افتاد 
سمت خزانه. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آنجا در خزانه پدرم منتظر بذرها بود. پدر 
کیسه را از دست آقا ناصر گرفت و شروع کرد به پاشیدن بذرها داخل خزانه. 
بذرها باید با حوصله و بطور یکنواخت در سراسر خزانه پاشیده می‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%284%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%285%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%286%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%287%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%288%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%289%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%2810%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%2811%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%2812%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%2813%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%2814%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%2815%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%2816%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%2817%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%2818%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بذرپاشی که تمام شد نوبت پلاستیک‌ها رسید.
 نوبت آن شد که روی خزانه را با پلاستیک بپوشانند. پلاستیک از قبل آماده بود و
 در کنار خزانه قرار داشت. اینجا بود که من بند دوریین را به گردنم حواله 
کردم و دوربین را پشتم انداختم و یک سمت پلاستیک‌ها گرفتم و کشیدم روی 
خزانه. پلاستیک حسابی که کشیده شد. با گل و خاک دور تا دورش را پوشانیدم. 
حالا نوبت به نخ و ریسمان بود. نخ‌هایی که از قبل به هم گره زده بودم را 
روی پلاستیک کشیدم و با آن مهارش کردیم که یک وقت خدای نکرده باد زحمات ما 
را بر باد ندهد!&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%2819%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%2820%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%2821%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%2822%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%2823%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;قدم دوم هم به خیر و خوشی برداشته شد. وقت استراحت بود و یک استکان چای کنار آتش در کومه‌ی کنار شالیزار.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;بسم‌الله!&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/khazane/1%20%2824%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی‌نوشت:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.khabaronline.ir/detail/207272/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;خزانه گیری برنج در استان گلستان/ عکس و مطلب ارسالی خوانندگان&quot;&gt;لینک این گزارش تصویری در خبر آنلاین(+)&lt;/a&gt;.&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Wed, 18 Apr 2012 21:07:58 GMT</pubDate>
<dc:creator>torabi-hossein</dc:creator>
<guid>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پا به پای شالیکار؛ قدم اول، در حیاط منزل شالیکار</title>
<link>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1122.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;باز هم سالی دیگر و فصلی دیگر برای کشاورزی. بهار هزار رنگ و رنگ رنگ از راه رسید و فصل شالیکاری آغاز شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پریروز فصل شالیکاری رسمأ در حیاط منزل 
عمو شمسعلی کلید خورد. هنگامی که مادرم به اتفاق زن عمو‌ها بذر شالی را از 
کیسه‌ها خارج کردند و در دیگ‌های پر از آب ریختند تا بعد از چند روز خیس 
خوردن بذرها آنها را  بر زمین بریزند و بعد از جوانه زدن آماده انتقال به 
خزانه در هفته‌های بعد نمایند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;قدم اول به خوبی و خوشی برداشته شد. پس همچون سال‌های گذشته با ما همراه باشید در &quot;پا به پای شالیکار&quot;.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; امیدوارم بتوانم تا پایان فصل شالی با تصاویر و گزارش‌های تصویری‌ام گوشه‌هایی از زحمات شالیکاران را به تصویر بکشم. هر چند؛ بقول حضرت عطار علی‌الرحمه: &quot;حدیث عشق در دفتر نگنجد.&quot;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/shali/1%20%281%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/shali/1%20%282%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/shali/1%20%283%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/shali/1%20%284%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/shali/1%20%285%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/shali/1%20%286%29.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 05 Apr 2012 13:04:42 GMT</pubDate>
<dc:creator>torabi-hossein</dc:creator>
<guid>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مراسم عروسی در روستای &quot;ارضت&quot;، منطقه &quot;هزارجریب&quot; بهشهر</title>
<link>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1119.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اصالت من به همین روستای &quot;ارضت&quot; (Arzat) بر می‌گردد. روستایی واقع در منطقه هزارجریب شهرستان بهشهر مازنداران. شاید اگه بخواهیم به زبان عامیانه و البته صادقانه بگوییم، باید گفت پسر یک مزرعه‌دار اصالتأ &quot;کوهی&quot; است. :-)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تعدادی از فامیل‌های دور پدری هنوز هم در همین روستای ارضت زندگی می‌کنند و با اینکه من اکثرشان را نمی‌شناسم ولی سالی یک بار شاید به بهانه‌های مختلف به این روستا سر می‌زنیم. این بار هم به بهانه دعوت بودن در یک مراسم عروسی در نوروز 1391 پای به روستای ارضت گذاشتیم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در این روستا و روستاهای منطقه‌ی هزارجریب هنوز مراسم عروسی رنگ و بوی سنتی خودشان را حفظ کرده‌اند. وقتی به روستا رسیدیم داشتند عروس را از حمام می‌آورند. حمام عمومی روستا کمی‌ آنطرفتر از منزل عروس قرار داشت و فامیل عروس با اسپند به استقبال عروس شتافتند و او را از حمام تا منزلش همراهی کردند.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شب شام منزل پدربزرگ عروس یعنی مشدی رضا دعوت بودیم. جای خوشحالی بود که آن شب با یکی از دوستان وبلاگی که تا بحال زیارتشان نکرده بودم از نزدیک دیدار کردم. سید محمد موسوی پارسایی، نویسنده وبلاگ وزین &quot;&lt;strong&gt;&lt;a title=&quot;وبلاگ هزارجریب و روستای پارسا&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://parsa-village.blogfa.com/&quot;&gt;هزارجریب و روستای پارسا&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&quot;. سعی می‌کنم بزودی شرحی از این آشنایی و در پستی جداگانه بنویسم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/001.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/002.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/003.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/004.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/005.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://bandargaz.persiangig.com/image/1391/01/006.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;مشدی رضا&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;





</description>
<pubDate>Fri, 30 Mar 2012 12:09:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>torabi-hossein</dc:creator>
<guid>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاوداری آقای «صاد» (قسمت اول)</title>
<link>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1118.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;برگی از دفتر یادداشت‌های نوروزی پسر یک مزرعه‌دار:&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;صبح جمعه بود که عمو با نیسان اومد 
دنبالم. داشتم صبحانه می‌خوردم. چند تا لقمه مربای هویچ را نمی‌دونم چطوری 
خوردم؟ از گلوم پایین رفت یا نه؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; چند دقیقه بعد لباس کار و چکمه‌ام را 
پوشیدم و با عمو حرکت کردیم سمت گاوداری آقای «صاد». گاوداری آقای صاد حومه
 شهر کنار ساحل قرار داشت و ما مجبور بودیم از وسط شهر بندرگز رد بشیم تا 
به اونجا برسیم. گاوداری درست در خط ساحلی قرار گرفته بود و با عبور از 
جاده می‌شد دریا را دید. کشاورزی اینجا لب ساحل سخت بود. چیز زیادی نمی‌شد 
کاشت چون خیلی از ماه‌های سال زمین‌های اطراف اکثرأ پر از آب می‌شدند. 
این‌‌ها صحبت‌هایی بودند که بین من و عمو داشت رد و بدل می‌شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعد از بیست دقیقه به گاوداری آقای صاد 
رسیدیم. درب گاوداری بسته بود. من پیاده شدم و چند بار محکم به در کوبیدم. 
کمی صبر کردم ولی کسی جواب نمی‌داد. از داخل گاوداری صدای پارس چند تا سگ 
می‌اومد. دروازه را کمی هل دادم. دیدم به راحتی می‌شه بازش کرد. درب را 
نیمه باز کردم و سرک کشیدم داخل. سه تا سگ چند متری دروازه مشغول پارس کردن
 بودند که با دیدن من پارس کردنشون شدیدتر هم شد. در همین لحظه صدایی سگ‌ها
 را به آرامش دعوت کرد. دیدم از اون سمت دامداری یکی داره نزدیک می‌شه.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;می شناختمش، برادر آقای صاد بود. دروازه را برای ما باز کرد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;- می‌خواین کاه ببرین؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;عموم گفت: آره. با برادرتون هماهنگ کردیم. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برادر آقای صاد گفت که از داخل دامداری 
نمی‌شه کاه بار زد. سخته براتون. باید دامداری را دور بزنیم و از پشت 
دامداری راحتتر می‌شه کاه بار زد. برادر آقای صاد اینو گفت و راه افتاد که 
راه را به ما نشون بده.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;عمو ماشین را دنده عقب زد و از جاده کنار دامداری پشت سر برادر آقای صاد حرکت کرد که بره سمت انبار کاه. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در همین لحظه دیدم یک گله گوسفند از داخل دامداری 
حرکت کردند و دارند می‌آن بیرون. سرم را از این سو تا آنسوی گاوداری 
چرخوندم که سر و گوشی آب بدم. همونطوری که حدس می‌زدم گاوی توی دامداری 
نبود. فقط همون گله‌ی گوسفند بود که داشت نزدیک می‌شد و یک پسر جوان که از 
پشت سر گله در حرکت بود و همون سه تا سگ که همراه گله داشتند بهم نزدیک و 
نزدیک‌تر می‌شدند.  با دیدن این صحنه دیگه صبر نکردم و پشت سر وانت نیسان 
حرکت کردم سمت انبار کاه. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;ادامه دارد...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
 &lt;/p&gt;






</description>
<pubDate>Tue, 27 Mar 2012 22:26:57 GMT</pubDate>
<dc:creator>torabi-hossein</dc:creator>
<guid>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ببین کی گفته بودم! :-)</title>
<link>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1116.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ببین کی گفته بودم؟:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; «&lt;strong&gt;همیشه مقداری میکروب برای سلامتی لازمه!&lt;/strong&gt;» &lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;a title=&quot;همیشه مقداری میکروب برای سلامتی لازمه!&quot; href=&quot;http://torabi-hossein.blogfa.com/post-836.aspx&quot;&gt;اینجا (+)&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بفرمایید؛ تازه دانشمندان به حرف من رسیدند. :-) &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این هم سندش:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خبر آنلاین: «برخی می‌گویند هرچه کودک در محیطی تمیزتر و فاقد میکروب پرورش یابد برایش بهتر است؛ اما این کار باعث می‌شود سیستم ایمنی ضعیف‌تر عمل کند و احتمال آسم،‌ حساسیت و التهاب‌های روده‌ای بالاتر برود...»&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;a title=&quot;خبر آنلاین: بگذارید بچه‌ها گِل‌بازی کنند!&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.khabaronline.ir/detail/205030/science/medical&quot;&gt;لینک خبر - اینجا (+)&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی‌نوشت:&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا حالا این دانشمندان عزیز باید بروند تحقیق کنند تا به حرف‌های دیگه‌ی من برسند! :-))&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;بله! :-)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 25 Mar 2012 09:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>torabi-hossein</dc:creator>
<guid>http://torabi-hossein.blogfa.com/post-1116.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

